زندگی نامه مشرف الدین مصلح بن عبدالله سعدی شیرازی مشرف الدین مصلح بن عبدالله سعدی شیرازی (وفات 691 یا 694) شاعر و نویسنده بزرگ قرن هفتم در شیراز متولد شده و در همان شهر تحصیلات خود را آغاز كرده است. سعدی به سبب كشمكشهای میان خوارزمشاهیان و اتابكان ...

مشرف الدین مصلح بن عبدالله سعدی شیرازی (وفات 691 یا 694) شاعر و نویسنده بزرگ قرن هفتم در شیراز متولد شده و در همان شهر تحصیلات خود را آغاز كرده است. سعدی به سبب كشمكشهای میان خوارزمشاهیان و اتابكان فارس و هجوم مغول شیراز را ترك كرد و به سفری طولانی پرداخت. این سفر در حدود سی تا چهل سال طول كشید و سعدی با اندوخته و تجارب فراوان به وطن بازگشت و به تألیف آثار خود پرداخت. این آثار به نظم و نثر است كه از مشهورترین آنها غزلیات اوست.
اسلوبی كه انوری در غزل ایجاد كرد به دست سعدی تكامل یافت و به آخرین حد ترقی رسید. سعدی فصاحت بیان و روانی گفتار را به جایی رسانیده كه تاكنون هیچ شاعری نتوانسته است به اسلوب او سخن گوید و در شیوایی كلام به پای او برسد.

زندگی نامه مشرف الدین مصلح بن عبدالله سعدی شیرازی


شیخ سعدی نه تنها یكی از ارجمندترین ایرانیان است ، بلكه یكی از بزرگترین سخن سرایان جهان است. در میان پارسی زبانان یكی دو تن بیش نیستند كه بتوان با او برابر كرد، و از سخن گویان ملل دیگر هم از قدیم و جدید و كسانی كه با سعدی همسری كنند بسیار معدودند : در ایران از جهت شهرت كم نظیر است و خاص و عام او را می‌شناسند در بیرون از ایران هم عوام اگر ندانند خواص البته به بزرگی قدر او پی‌برده‌اند. با این همه از احوال و شرح زندگانی او چندان معلوماتی در دست نیست زیرا بدبختانه ایرانیان در ثبت احوال ابناء نوع خود به نهایت مسامحه و سهل انگاری ورزیده‌اند چنانچه كمتر كسی از بزرگان ما جزئیات زندگانیش معلوم است، و درباره سعدی مسامحه به جایی رسیده كه حتی نام او هم بدرستی ضبط نشده است.
اینكه از احوال سعدی اظهار بی‌خبری می‌كنیم از آن نیست كه درباره او سخن نگفته و حكایاتی نقل نكرده باشند. نگارش بسیار، اما تحقیق كم بوده است و باید تصدیق كرد كه خود سعدی نیز در گمراه ساختن مردم درباره خویش اهتمام ورزیده زیرا كه برای پروردن نكات حكمتی و اخلاقی كه در خاطر گرفته است حكایاتی ساخته و وقایعی نقل كرده و شخص خود را در آن وقایع دخیل نموده و از این حكایات فقط تمثیل در نظر داشته است نه حقیقت، و توجه نكرده است كه بعدها مردم از این نكته غافل خواهند شد و آن وقایع را واقع پنداشته در احوال او به اشتباه خواهند افتاد. شهرت و قدر او هم در انظار، مویّد این امر گردیده، چون طبع مردم بر این است كه درباره كسانی كه در نظرشان اهمیت یافتند بدون تقید به درستی و راستی، سخن می‌گویند و بنابراین در پیرامون بزرگان دنیا افسانه‌ها ساخته شده كه یك چند همه كس آنها را حقیقت انگاشته و بعدها اهل تحقیق به زحمت و مجاهده توانسته‌اند معلوم كنند كه غالب این داستانها افسانه است.
سعدی خانواده‌اش عالمان دین بوده‌اند، و در سالهای اول سده هفتم هجری در شیراز متولد شده، و در جوانی به بغداد رفته و آنجا در مدرسه نظامیه وحوزه‌های دیگر درس و بحث به تكمیل علوم دینی و ادبی پرداخته، و در عراق و شام و حجاز مسافرت كرده و حج گزارده، و در اواسط سده هفتم هنگامی كه ابوبكر بن سعد بن زنگی از اتابكان سلغری در فارس فرمانروایی داشت به شیراز باز آمده، در سال ششصد و پنجاه و پنج هجری كتاب معروف به بوستان را به نظم درآورده، و در سال بعد گلستان را تصنیف كرد. و در نزد اتابك ابوبكر و بزرگان دیگر مخصوصاً پسر ابوبكر، كه سعد نام داشته و انتساب به او را برای خود تخلص قرار داده قدر و منزلت یافته و همواره به بنان وبیان مستعدان را مستفیض واهل ذوق را محظوظ و متمتع می‌ساخته و گاهی در ضمن قصیده و غزل به بزرگان و امرای فارس و سلاطین مغول معاصر و وزرای ایشان پند و اندرز می‌داده، و به زبانی كه شایسته است كه فرشته و ملك بدان سخن گویند به عنوان مغازله ومعاشقه نكات و دقایق عرفانی و حكمتی می‌پرورده و تا اوایل دهه آخر از سده هفتم در شیراز به عزت و حرمت زیسته و در یكی از سالهای بین ششصد و نود و یك و ششصد و نود و چهار در گذشته و در بیرون شهر شیراز در محلی كه بقعه او زیرتگاه صاحبدلان است به خاك سپرده شده است .
چنانكه اشاره كردیم سعدی تخلص شعری است و نام او محل اختلاف می‌باشد. بعضی مشرف الدین و برخی مصلح الدین نوشته، و جماعتی یكی از این دو كلمه را لقب او دانسته‌اند، و گروهی مصلح الدین را نام پدر را انگاشته و بعضی دیگر نام خودش یا پدرش را عبدالله گفته‌اند،وگاهی دیده می‌شود كه ابو عبدالله را كنیه او قرار داده‌اند، و در بعضی جاها نام او مشرف بن مصلح نوشته شده و در این باب تشویش بسیار است .
اما در چگونگی بیان سعدی حق این است كه در وصف او از خود او پیروی كنیم و بگوییم :


من در همه قول ها فصیحم
در وصف شمایل تو اخرس


اگر سخنش را به شیرین یا نمكین بودن بستاییم ، برای او مدحی مسكین است، و اگر ادعا كنیم كه فصیح‌ترین گویندگان و بلیغ‌ترین نویسندگان است قولی است كه جملگی برآنند؛اگر بگوییم كلامش از روشنی و روانی، سهل و ممتنع است، از قدیم گفته‌اند و همه كس می‌داند، حسن سخن او خاصه در شعر، نه تنها بیانش دشوار است، ادراكش هم آسان نیست، چون آب زلالی كه در آبگینه شفاف هست اما از غایت پاكی، وجودش را چشم ادراك نمی‌كند، ملایمتش با خاطر مانند ملایمت هوا با تنفس است كه در حالت عادی هیچ كس متوجه روح افزا بودنش نیست. و اگر كسی بخواهد لطف آنرا وصف كند جز اینكه بگوید جان بخش است عبارتی ندارد، از اینرو هرچند اكثر مردم شعر سعدی را شنیده و بلكه از بر دارند و می‌خوانند، كمتر كسی است كه براستی خوبی آنرا درك كر ده باشد، و غالباً ستایشی كه از سعدی می‌كنند تقلیدی است و بنابر اعجابی است كه از دانشمندان با ذوق نسبت به او دیده شده است. پی بردن به مقام شیخ با داشتن ذوق سلیم و تتبّع در كلام فصحا، پس از مطالعه و تامل فراوان میسر می‌شود سعدی سلطان مسلم ملك سخن و تسلطش در بیان از همه كس بیشتر است. كلام در دست او مانند موم است. هر معنایی را به عبارتی ادا می‌كند كه از آن بهتر و زیباتر و موجز تر ممكن نیست. سخنش حشو و زواید ندارد و سرمشق سخنگویی است. ایرانیان چون ذوق شعرشان سرشار بوده شیوه سخن را در شعر به نهایت زیبایی رسانیده بودند. سعدی همان شیوه را نه تنها در نظم بلكه درنثر بكار برده است، چنانكه نثرش مزه شعر، و شعرش روانی نثر را دریافته است، و چون پس از بستگان، نثر فارسی در قالب شایسته حقیقی ریخته شده بعدها هر شعری هم كه مانند شعر سعدی در نهایت سلامت و روانی باشد در تركیب شبیه به نثر خواهد بود. یعنی زبان شعر و زبان نثر فارسی از دو گانگی بیرون آمده و یك زبان شده است.
گاهی شنیده می‌شود كه اهل ذوق اعجاب می‌كنند كه سعدی هفتصد سال پیش به زبان امروزی ما سخن گفته است ولی حق این است كه سعدی هفتصد سال پیش به زبان امروزی ما سخن نگفته است بلكه ما پس از هفتصد سال به زبانی كه از سعدی آموخته‌ایم سخن می‌گوییم، یعنی سعدی شیوه نثر فارسی را چنان دلنشین ساخته كه زبان او زبان رایج فارسی شده است، و ای كاش ایرانیان قدر این نعمت بدانند و در شیوه بیان دست از دامان او بر ندارند كه بگفته خود او: «حد همین است سخنگویی و زیبایی را» و من نویسندگان بزرگ سراغ دارم (از جمله میرزا ابوالقاسم قاینم مقام) كه اعتراف می كردند كه در نویسندگی هر چه دارند، از سعدی دارند.
كتاب «گلستان» زیباترین كتاب نثر فارسی است و شاید بتوان گفت در سراسر ادبیات جهانی بی نظیر است و خصایصی دارد كه در هیچ كتاب دیگر نیست، نثری است آمیخته به شعر یعنی برای هر شعر و جمله و مطلبی كه به نثر ادا شده یك یا چند شعر فارسی و گاهی عربی شاهد آورده است كه آن را معنی می‌پرورد و تائید و توضیح و تكمیل می‌كند، و آن اشعار چنانكه در آخر كتاب توجه داده است همه از گفته‌های خود اوست و از كسی عاریت نكرده است‌، و آن نثر و این شعر هر دو از هر حیث به درجه كمال است ودر خوبی مزیدی بر آن متصور نیست .
نثرش گذشته از فصاحت و بلاغت و سلامت و ایجاز و متانت و استحكام و ظرافت، همه آرایشهای شعری را هم در بر دارد، حتی سجع و قافیه، اما در این جمله به هیچ وجه تكلف و تصنع دیده نمی‌شود و كاملاً طبیعی است، نه هیچ جا معنی فدای لفظ شده و نه هیچگاه لفظی زاید بر معنی آورده است، هرچه از معانی بر خاطرش می‌گذرد بدون كم و زیاد به بهترین وجوه تمام و كمال به عبارت می‌آورد و مطلب را چنان ادا می‌كند كه خاطر را كاملاً اقناع می‌سازد و دعاویش تاثیر برهان دارد، در عین اینكه مسرت نیر می‌دهد، كلامش زینت فراوان دارد، از سجع و قافیه و تشبیه و كنایه و استعاره و جناس و مراعات نظیر و غیر آن، اما به هیچ وجه در این صنایع افراط و اسراف نكرده است.


آثار سعدی
گلستان و بوستان سعدی یك دوره كامل از حكمت عملی است. علم سیاست و اخلاق و تدبیر منزل را جوهر كشیده و در این دو كتاب به دلكش‌ترین عبارات در آورده است. در عین اینكه در نهایت سنگینی و متانت است از مزاح و طیبت هم خالی نیست و چنانكه خود می گوید: «داروی تلخ نصیحت به شهد ظرافت بر آمیخته تا طبع ملول ازدولت قبول محروم نماند» و انصاف نیست كه بوستان و گلستان را هرچه مكرر بخوانند اگر اندكی ذوق باشد ملالت دست نمی‌دهد.
هیچ كس به اندازه سعدی پادشاهان و صاحبان اقتدار را به حسن سیاست و دادگری و رعیت پروری دعوت نكرده و ضرورت این امر را مانند او روشن و مبرهن نساخته است. از سایر نكات كشور داری نیز غفلت نورزیده و مردم دیگر را هم از هر صنف و طبقه، از امیر و وزیر و لشكری و كشوری و زبردست و زیردست و توانا و ناتوان، درویش و توانگر و زاهد و دین پرور و عارف و كاسب و تاجر و عاشق و رند و مست وآخرت دوست و دنیا پرست، همه را به وظایف خودشان آگاه نموده و هیچ دقیقه‌ای از مصالح و مفاسد را فرو نگذاشته است.
وجود سعدی را از عشق و محبت سرشته‌اند. همه مطالب را به بهترین وجه ادا می‌كند اما چون به عشق می‌رسد شور دیگری در می‌یابد. هیچ كس عالم عشق را نه مانند سعدی درك كرده و نه به بیان آورده است. عشق سعدی بازیچه و هوی و هوس نیست. امری بسیار جدی است، عشق پاك و عشق تمامی است كه برای مطلوب از وجود خود می‌گذرد و خود را برای او می‌خواهد، نه او را برای خود. عشق او از مخلوق آغاز می‌كند اما سرانجام به خالق می‌رسد و از این روست كه می گوید:


«عشق را آغاز هست انجام نیست»


در گلستان و بوستان از عشق بیانی كرده است اما آنجا كه داد سخن را داده در غزلیات است. از آنجا كه وجود سعدی به عشق سرشته است احساساتش در نهایت لطافت است. هر قسم زیبایی را خواه صوری و خواه معنوی به شدت حس می‌كند و دوست دارد. سر رقت قلب و مهربانی او نیز همین است و از اینست كه هر كس با سعدی مأنوس می شود ناچار به محبت او می گراید.
سعدی مانند فردوسی و مولوی و حافظ نمونه كامل انسان متمدن حقیقی است كه هر كس باید رفتار و گفتار او را سرمشق قرار دهد. اگر نوع بشر روح خود را به تربیت این رادمردان پرورش می‌داد، دنیای جهنمی امروز، بهشت می‌شد. آثار این بزرگواران خلاصه و جوهر تمدن چند هزار ساله مردم این كشور است و ایرانیان باید این میراث‌های گرانبها را كه از نیاكان به ایشان رسیده است، قدر بدانند و چه خوب است كه ایرانی آنها را در عمر خود چندین بار بخواند و هر چه بیشتر بتواند از آن گوهرهای شاهوار از بر كند و زیب خاطر نماید. معلوماتی را كه از آنها بدست می‌آید همواره بیاد داشته باشد و به دستورهایی كه داده‌اند رفتار كند كه اگر چنین شود ملت ایران آن متمدن حقیقی خواهد بود كه در عالم انسانیت به پیش قدمی شناخته خواهد شد.

اشعار سعدی
سعدی مردی عاشق پیشه و دلداده است، ولی مانند عطار پایه عشق را به جایی كه از دسترس عموم دور باشد نمی‌گذارد. سعدی دلبستگی خود را به هرچه زیباست آشكار می‌كند و بسیاردنیاپرست بوده تاجایی كه به درگاه پادشاهان رفته وچاپلوسی آنان كندتاپولی به دست آوردوبه دنیاپرستی بپردازد. غزلهای عاشقانه سعدی مانند خود عشق زیر و بم و نشیب و فراز دارد. گاه از درد هجر سخت می‌نالد و در شب تنهایی بر آمدن آفتاب را آرزو می‌كند.


سرآن ندارد امشب كه برآید آفتابی
چه خیالها گذر كرد و گذر نكرد خوابی
به چه دیر ماندی ای صبح كه جان من بر آمد
بزه كردی و نكردند موذنان صوابی
نفس خروس بگرفت كه نوبتی بخواند
همه بلبلان بمردند و نماند جز غرابی
نفحات صبح دانی ز چه روی دوست دارم
كه به روی دوست ماند كه برافكند نقابی
سرم از خدای خواهد كه به پایش اندر افتد
كه در آب مرده بهتر كه در آرزوی آبی
دل من نه مرد آنست كه با غمش بر آید
مگسی كجا تواند كه بیفكند عقابی
نه چنان گناهكارم كه به دشمنم سپاری
تو به دست خویش فرمای اگرم كنی عذابی
دل همچو سنگت ای دوست به آب چشم سعدی
عجبست اگر نگردد كه بگردد آسیابی
برو ای گدای مسكین و دری دگر طلب كن
كه هزار بار گفتی و نیامدت جوابی


گاه از لذت شب وصل سخن می‌گوید و آرزو می‌كند كه صبح بر ندمد و آفتاب بر نتابد .


یك امشبی كه در آغوش شاهد شكرم
گرم چو عود بر آتش نهند غم نخورم
چو التماس سر آمد هلاك باكی نیست
كجاست تیر بلا گو بیا كه می‌سپرم
ببند یك نفس ای آسمان دریچه صبح
بر آفتاب كه امشب خوشت با قمرم
ندانم این شب قدر است یا ستاره روز
تویی برابر من یا خیال در نظرم
خوشا هوای گلستان و خواب در بستان
اگر نبودی تشویش بلبل سحرم
بدین دو دیده كه امشب تو را همی بینم
دریغ باشد فردا كه دیگری نگرم
روان تشنه بر آساید از وجود فرات
مرا فرات ز سر برگذشت و تشنه ترم
چو می ندیدمت از شوق بیخبر بودم
كنون كه با تو نشستم ز ذوق بیخبرم
سخن بگوی كه بیگانه پیش ما كس نیست
بغیر شمع و همین ساعتش زبان ببرم
میان ما بجز این پیرهن نخواهد بود
وگر حجاب شود تا به دامنش بدرم
مگوی سعدی از این درد جان نخواهد برد
بگو كجا برم آن جان كه از غمت ببرم


سعدی را جز آن سلسله عرفایی كه عطار و سنایی و مولوی از آنند نمی توان شمرد . عرفان سعدی به لطافت و شور ش نیست . عقیده عرفانی سعدی «امكان مشاهده جمال مطلقی در جمال مقید» است . سعدی اصطلاحات عرفانی را از عطار و سنایی اقتباس كرده و اسلوب كلام را از انوری گرفته است .
این نمونه ای است از غزلهای عرفانی سعدی :


دنیی آن قدر ندارد كه بر او رشك برند
یا وجود و عدمش را غم بیهوده خورند
نظر آنان كه نكردند درین مشتی خاك
الحق انصاف توان داد كه صاحبنظرند
عارفان هر چه ثباتی و بقایی نكند
كه همه ملك جهانست به هیچش نخرند
تا تطاول نپسندی و تكبر نكنی
كه خدا را چو تو در ملك بسی جانورند
این سرایی است كه البته خلل خواهد كرد
خنك ان قوم كه دربند سرای دگرند
دوستی با كه شنیدی كه به سر برد جهان
حق عیانست ولی طایفه بی بصرند
گوسفندی برد این گرگ معود هر روز
گوسفندان دگر خیره در او می‌نگرند
كاشكی قیمت انفاس بدانندی خلق
تا دمی چند كه ماندست غنیمت شمرند
گل بی خار میسر نشود در بستان
گل بی خار جهان مردم نیكو سیرند
سعدیا مرد نكو نام نمیرد هرگز
مرده آنست كه نامش به نكویی نبرند


از بعضی از غزلیات عاشقانه سعدی چنین پیداست كه وی به شخص معینی خطاب می‌كند:


من بدانستم از اول كه تو بی مهر و وفایی
عهد نابستن از آن به كه ببندی و نپایی
دوستان عیب كنندم كه چرا دل به تو دادم
باید اول به تو گفتن كه چنین خوب چرایی
ای كه گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه
ما كجاییم درین بحر تفكر تو كجایی
این نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان
كه دل اهل نظر برد كه سریست خدایی
پرده بردار كه بیگانه خود آن روی نبیند
تو بزرگی و در آئینه كوچك ننمایی
حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان
این توانم كه بیایم به محلت به گدایی
عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت
همه سهل است، تحمل نكنم بار جدایی
روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا
در همه شهر دلی نیست كه دیگر بربایی
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم كه غم از دل برود چون تو بیایی
شمع را باید از این خانه برون بردن و كشتن
تا كه همسایه نداند كه تو در خانه مایی
سعدی آن نیست كه هرگز زكمندت بگریزد
كه بدانست كه دربند تو خوشتر كه رهایی
خلق گویند برو دل به هوای دگری نه
نكنم خاصه در ایام اتابك دو هوایی

می روم وز سر حسرت به قفا می‌نگرم
خبر از پای ندارم كه زمین می‌سپرم
می‌روم بی دل و بی یار و یقین می‌دانم
كه من بی دل بی‌یار نه مرد سفرم
خاك من زنده به تاثیر هوای لب تست
سازگاری نكند آب و هوای دگرم
پای می‌پیچم و چون پای دلم می‌پیچد
بار می‌بندم و از بار فرو بسته ترم
چه كنم دست ندارم به گریبان اجل
تا به تن در زغمت پیرهن جان بدرم
آتش خشم تو برد آب من خاك آلود
بعد از این باد به گوش تو رساند خبرم
هر نوردی كه ز طومار غمم باز كنی
حرفها بینی آلوده به خون جگرم
نی مپندار كه حرفی به زبان آرم اگر
تا به سینه چو قلم باز شكافند سرم
به هوای سر زلف تو در آویخته بود
از سر شاخ زبان برگ سخنهای ترم
گر سخن گویم من بعد شكایت باشد
ور شكایت كنم از دست تو پیش كه برم
خار سودای تو آویخته در دامن دل
ننگم آید كه به اطراف گلستان گذرم
گرچه در كلبه خلوت بودم نور حضور
هم سفر به كه نماندست مجال حضرم
سر و بالای تو در باغ تصور بر پای
شرم دارم كه به بالای صنوبر نگرم
گر به دوری سفر از تو جدا خواهم ماند
شرم بادم كه همان سعدی كوته نظرم
به قدم رفتم و ناچار به سر باز آیم
گر به دامن نرسد چنگ قضا و قدرم
شوخ چشمی چو مگس كردم و برداشت عدو
به مگسران ملامت ز كنار شكرم
از قفا سیر نگشتم من بدبخت هنوز
می‌روم وز سر حسرت به قفا می‌نگرم


در غزلیات سعدی به ندرت می توان كلمه ای پیدا كرد كه لااقل در محاوره خواص متداول نباشد و همین نزدیكی زبان او به زبان مردم موجب انتشار اشعار او میان توده فارسی زبانان است. روانی اشعار سعدی محتاج به بیان نیست. اغلب ابیات او را بخصوص در غزل اگر به نثر برگردانیم تقدیم و تاخیری در كلمات آن روی نخواهد داد.


تو از هر در كه باز آیی بدین خوبی و زیبایی
دری باشد كه از رحمت به روی خلق بگشایی
ملامت گوی بیحاصل ترنج از دست نشناسد
در آن معرض كه چون یوسف جمال از پرده بگشایی
به زیورها بیارایند وقتی خوبرویان را
تو سیمین تن چنان خوبی كه زیورها بیارایی
چو بلبل روی گل بیندزبانش در حدیث آید
مرا در رویت از حیرت فرو بسته است گویایی
تو با این حسن نتوانی كه رو از خلق در پوشی
كه همچون آفتاب از جام و حور از جامه پیدایی
تو صاحب منصبی جانا ز مسكینان نیندیشی
تو خواب آلوده‌ای بر چشم بیداران نبخشایی
گرفتم سرو آزادی نه از ماء معین زادی
مكن بیگانگی با ما چو دانستی كه از مایی
دعایی گر نمی‌گویی به دشنامی عزیزم كن
كه گر تلخست شیرین است از آن لب هرچه فرمایی
گمان از تشنگی بردم كه دریا در كمر باشد
چو پایابم برفت اكنون بدانستم كه دریایی
تو خواهی آستین افشان و خواهی روی در هم كش
مگس جایی نخواهد رفتن از دكان حلوایی
قیامت می‌كنی سعدی بدین شیرین سخن گفتن
مسلم نیست طوطی را در ایامت شكر خایی


آمده وه كه چه مشتاق و پریشان بودم
تا برفتی ز برم صورت بیجان بودم
نه فراموشیم از ذكر تو خاموش نشاند
كه در اندیشه اوصاف تو حیران بودم
بی تو در دامن گلزار نخفتم یك شب
كه نه در بادیه خار مغیلان بودم
زنده می‌كرد مرا دمبدم امید وصال
ور نه دور از نظرت كشته هجران بودم
به تولای تو در آتش محنت چو خلیل
گوییا در چمن لاله و ریحان بودم
تا مگر یك نفسم بوی تو آرد دم صبح
همه شب منظر مرغ سحر خوان بودم
سعدی از جور فراقت همه روز این می‌گفت
عهد بشكستی و من بر سر پیمان بودم

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1 بهمن 1387    | طبقه بندی: زندگی نامه ادیبان،     | نظرات()